استمدا از خدا در مبارزه با شیطان :

وقتی چند نفر از دوستان به باغی دعوت داشتیم . در بین ما کاراته باز مدال داری هم بود . چون سر قرار رفتیم . سگی باهیبتی ترسناک مواجه شدیم که می گفت : اگر حرکتی بکنید ، تکه پاره تان می کنم . نه راه جلو داشتیم و نه پس . از شما چه پنهان چند نفرمان هم از ترس خود را خیس کرده بود . کم مانده بود که همه قالب تهی کنیم . ( از ترس زهره ترک شویم ) بناچار با هر زحمتی بود صاحب باغ را صدا زدیم .

صاحب باغ که از دور متوجه ما شد از دور خطاب به سگ گفت : برو گم شو ! که سگ کناری رفت و راه را برایمان باز کرد .

آری برای مبارزه و مقابله با شیطان مجاهدت لازم است ولی امداد خداوندی حرف اول و آخر را می زند وگرنه تکیه بر نیروی بازو به تنهایی کافی نیست .

روزی واعظی در منبر از شیطان و مانع تراشی های او بر خیرات می گفت . مستمعی ( چون من از خود راضی ) بلند شد و غر غر کنان با صدای نه چندان آهسته که اطرافیان هم بشنوند گفت واعظ زیاد شیطان را بزرگ می کند . من مقداری پس انداز در خانه دارم . می روم آن را در بین نیازمندان تقسیم می کنم ، ببینم شیطان در این میان چکاره است که مانع من شود .

تا خانه رسید از زنش سراغ پس انداز را گرفت . چون زنش از نیت او آگاه شد شروع به گریه و زاری کرد که با این کارت من هیچ ، ظلم به بچه هایت می کنی . آنها چکاری کردند که بعد از شما دست گدایی جلوی این آن دراز بکنند . با صدای گریه زن بچه ها نیز شروع به گریه کردند . آنقدر التماس و گریه و زاری بلند شد که مرد را ناچاراً از تصمیم اش منصرف کردند .

پس دست از پا کوتاهتر به مجلس باز گشت و سر جایش نشست . اطرافیان از او پرسیدند : آخر چه شد و چکار کردی ؟ گفت : خود شیطان که هیچ ، بچّه های شیطان نگذاشتند که چنین کاری بکنم .

آری شیطان آنقدر قوی هست که ما بدون الطاف خداوندی نمی توانیم با بچه هایش مبارزه کنیم تا چه رسد به خود شیطان .

خداوند در قرآن به این موضوع اشاره دارد و در سوره‌ی نحل، آیه ۹۸ می‌فرماید: ﴿ «فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ» ﴾: «وقتی که قرآن را قرائت می‌کنی ، از شیطان رانده شده به خدا پناه ببر»؛ قرآنی که راهنمای بشر در هدایت و کلید درب ورود به بهشت ابدی است و کسی که دستورات آن را عمل کند رستگار می شود برای آنکه آن را بفهمی از دست شیطان که مانع درک درست آن است بخدا پناه ببر !

بنابرین :

به سعی خویش نتوان برد پی به گوهر مقصود

خیال بود که این کار بی حواله برآید