همراه با حافظ (7)
غزل 286
دوش با من گفت پنهان کادانی تیز هوش
واز شما پنهان نشاید کرد راز می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جان
نی گرت زخمی زند آیی چوچنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت گوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زانکه زانجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
شرح :
دوش با من گفت پنهان کادانی تیز هوش
واز شما پنهان نشاید کرد راز می فروش
( دیشب با یک آدم باهوش و کاردانی صحبت می کردم که یواشکی و بدور از دید و گوش مردم به من گفت منتهی او با هرنیت و ملاحظه ای که خود داشت و آن را پنهان به من گفت ولی من صلاح نمی دانم که آن را از شما پنهان دارم و آن این بود که : )
افراد کامل سنجیده سخن می گویند یعنی در بیان موضوعی تمام جوانب کار را می سنجند و بر داشت هایی را که افراد با طرز فکر ها و بینش های و اطلاعات مختلف از آن سخن خواهند داشت از نظر می گذرانند و پاسخی در خور فهم و توان استنباطی شخص می دهند . برای مثال :
مقداد از یاران باوفاى على علیه السلام مى گوید: نزد ابوهریره رفتم، شنیدم مى گفت: پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : فکر کردن یک ساعت بهتر از یک سال عبادت است .
نزد بن عباس رفتم شنیدم از قول پیامبر که می گفت : یک ساعت فکر کردن بهتر از هفت سال عبادت است .
نزدیکى دیگر از اصحاب رفتم و شنیدم از قول پیامبر صلى الله علیه و آله مى گفت : فکر کردن یک ساعت بهتر از هفتاد سال عبادت است.
تعجب کردم که هر کس به خلاف دیگرى نقل مى کند، نزد پیامبر صلى الله علیه و آله رفتم و هر سه قول را نقل کردم.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: همه آن سه نفر راست مى گویند، سپس براى روشن شدن مطلب آن سه نفر را خواست و آنها حاضر شد، من هم بودم.
پیامبر صلى الله علیه و آله به ابوهریره فرمود: تو چگونه فکر مى کنى؟ عرض کرد: طبق آنچه خداوند در قرآن فرموده : صاحبان خرد در اسرار آفرینش آسمانها و زمین مى اندیشند آل عمران: 191 من هم درباره اسرار آسمان و زمین مى اندیشم. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : فکر کردن یک ساعت تو بهتر از یک سال عبادت است . سپس به ابن عباس فرمود: تو چونه فکر مى کنى؟ او در پاسخ گفت: من درباره مرگ و وحشت روز قیامت مى اندیشم پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفت سال عبادت است. بعد به آن صحابه فرمود : تو چگونه مى اندیشى؟ او در پاسخ عرض کرد: من درباره آتش جهنم و وحشت و سختى آن مى اندیشم.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفتاد سال عبادت است. به این ترتیب، مساءله اختلاف در انواع تفکر و اندیشه حل گشته و روشن شد که پاداش فکر کردن بستگى به نیتها دارد.[1]
ولی در غزل حافظ ، ناقل آن سخن دیگر زیاد به تفکر افراد توجه ندارد و آنچه را که شنیده و به نظرش مفید برای سایرین است بیان می دارد .
اینجا شخص کاردان و باهوش با سنجش جوانب کار درگوشی با حافظ سخن می راند ولی حافظ آن را سود سودمند برای سایرین می پندارد و آن را فاش می گوید :
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
( او گفت : کارها را زیاد بر خود سخت مگیر چون طبیعت دنیا بر این است که بر مردمان سخت کوش سخت گیری می کند . )
اگر کسی در کاری وسواس به خرج دهد و سخت گیری کند طبیعت نیز بالطبع همیشه او را با آن موضوعات درگیر می کند . برای مثال به غذا ، لباس ، مد ، شخصیّت خاصی و ... حساسیت نشان دهد به هر کجا رود نا خود آگاه با آن ویژگی روبرو شده و در گیر می شود . بنابرین حافظ نیز در امور آسان گیری را تجویز می کند .
شاید از پنهانی گفتن آن کاردان برای حافظ برداشت های نا صحیح از آن باشد برای مثال : نمی توان در مسائلی همچون بیت المال ، حق االناس ، احکام واجبیه شرعی و ... احمال و آسان گیری کرد . چه حضرت علی (ع) وقتی به خلافت رسید گفت : اگر بیت المال در کابین زن ها هم رفته باشد آن را پس می گیرم و یا عاریت دهندگان و گیرندگان از بیت المال را حتی از خانواده ی خودش بود و مورد مواخذه قرار می داد . و یا آن شخصی که در حل نزاع بین دو نفر بر روی مقداری بدهی که یکی طالب بود و دیگری منکر آن را به نصف بریده و فصل اختلاف کرده بود مورد باز خواست قرار گرفته بود . ولی برای حافظ که از دنیا بریده و وادی های عشق را پیموده بود درک آن آسان بود لذا برای دیگران نیز توصیه می کند که امور مربوط به خود و دنیا را آسان گیرید تا بریدن از آن آسانتر باشد .
وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
( آنگاه جامی به من داد که از پرتو و درخشندگی آن زهره به شور و شعف افتاده و گوارابادت می گفت . )
حافظ گوید چون به حرف استاد گوش کرده و اتصالات دنیایی را آسان گرفتم آن زمان به علت سفارش آن کاردان پی بردم زیرا این کار چنان شعفی در من بوجود آورده بود که گویی ستارگان نیز گواراباد می گفتند .
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جان
نی گرت زخمی زند آیی چوچنگ اندر خروش
( هر چند دلت خونین است ولی خود را خندان و شاد بنمایان و مانند چنگی نباش که با کوچکترین ضربه داد و فریاد راه بیندازی )
با آنکه تحمل تمام بدبختی ها و مشکلات در جام می است ولی ظاهری خوش رنگ و خندان دارد تو نیز در مقابل مشکلات خویشتن داری و صبوری پیشه کن گویی اتفاقی نیفتاده . بعبارتی در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب بشو . چه اگر داد و فریاد هم بکنی از دیگران کاری برای تو ساخته نیست تو باید سنگ صبور خود باشی .
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
( تا آشنا با نت و دستگاه های موسیقی نداشته باشی درک چندانی از آن نخواهی کرد زیرا کسانیکه با موسیقی بیگانه هستند از هنر بکار رفته در ساخت آن آهنگ بی اطلاع خواهند بود . )
این بیت حافظ کاملاً بوی عرفانی داردمنتهی بصورت ماهرانه و با بیان هنر مندانه . توضیحی مختصر در مورد مصرع اول داده باشیم : در ارتش و پادگان های نظامی با نواختن يك شيپور انواع خبر ها چون بيدار باش ، آماده باش ، حركت ، جنگ ، عزا ، جشن و ... را به سربازان مي دهند و سر بازان با شنيدن آن پي مي برند كه چه خبر است . ولی برای من نوعی که اطلاعی از این پیامها نداریم صدای شیپور آنهم در اوقات غیر معمول جز صدای گوش خراش مزاحم چیزی بیش نیست . چرا ؟ چون من در وادی نظامی و نظامیگری وارد نشده ام تا از پیام های آن با خبر باشم .
مثالی دیگر : خاطره ای از زمان رونق تلگراف دارم . یکی از همشریانمان کارمند تلگرافخانه در شهر بوده و برای مرخصی به به آبادی مان آمده بود . رادیو را باز کرده و با عشق به آن گوش می دادیم . ناگاه صدای مزاهم دود ، دودی بصورت پارازیت روی برنامه افتاده و عیش مان را برهم ریخت . همه شروع به غر زدن کردیم ولی او همه را به سکوت دعوت کرده و به دقت به آن گوش داد و در آخر پیامی را ارسال می نمودند رمز گشایی کرد . او آشنا به علایم و رمز ها بود وآن دود ، دود برای ما پارازیت مزاحم و برای او پیام بود .
حافظ بزبان ساده می گوید که تا زمانیکه از رمز ها آگاه نباشی نمی توانی از پیامها باخبرشوی و در کمال و معرفت هم تا محرم نباشی گوش ات نمی تواند پیغام های سرو شی را بشنود .
زماني هست كه انسان بدلايلي چند صلاحيت وارد شدن در حريم را ندارد : ممكن است دهانش قرص نباشد واسرار او را فاش كند چون منصور حلاج كه خود را به كشتن داد .، دستش كج باشد چنانكه حضرت سليمان (ع) حاضر نشد آوردن تخت بلقيس را به جنّ ها دهد . ظرفيت آن را نداشته باشد چنانكه زيد بن علي تحمّل بيداد گري خلفاي زمان را نداشته و عليرغم تذكر امام زين العابدين و امام محمد باقر (ع) كه زمان و موقعيت فراهم نيست و خود را به كشتن مي دهي باز قيام كرد و شهيد شد . حراف باشد با بيهوده گويي خلوت او را بهم بزند و ...
در مشهد شخصي بود اهل رياضت بنام سید هندی ، دوستي داشت بنام سيد صحاف كه از او خواسته بود ذكري برايش بياموزد و او دستوری به او داده بود که سید صحاف باید چهل روز به آن عمل می کرد . سيد صحاف طبق دستور عمل مي كند . تا اينكه در شب جمعه ي دوم نا گهان مي بيند كه سقف اتاق برداشته شد و ديگر مانعي نيست و او آسمان و ستاره ها را مي بيند . بعد افراد نوراني را مي بيند كه آمدند . و او از ديدن آنها بيهوش مي شود . تا موقع نماز صبح بيهوش بوده وقتي صبح خدمت عارف فرزانه حسنعلي اصفهاني رسیده وجريان را مي گويد : استاد مي گويد : شما با دستوري كه گرفته و انجام داده بودي ظرفيت ديدن نور را نداشتي وگرنه وقتي حجاب مادي سقف برداشته شد تا ملكوت آسمان را نيز مي ديدي .[2]
درسال هاي اواخر عمر علامه طباطبايي صاحب تفسير الميزان بود شخصي مي گويد : در مشهد به او برخوردم از كراماتش پرسيدم گفت : چند صباحي است كه ذكر موجودات را مي شنوم و آن ديگر خواب از چشمم برده است .
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت گوش
( ای پسر پندی می دهم خوب گوش کن و آن اینکه زیاد از برای دنیا غم مخور و این پند ، سخنی است چون در گرانبها اگر گوش شنوا داشته باشی . )
حالا پندی و نصیحتی است که حافظ بدنبال و مکمل نصیت آن فرد کاردان برای ما می کند اینکه «دنیا » را هدف و آرمان خود قرار مده و غم و غصه ی داشتن و یا نداشتن آن را مخور که باقی گذاشتنی حقیقی و یقینی است و دوری از دنیا حدیثی است چون درّ و گرانبها اگر بدانیم و عمل کنیم . تا زمانیکه کار های دنیا را آسان نگیری و تارک واقعی دنیا نه اسمی و صوری ، بلکه حقیقی نشوی نمی توانی درک کنی که هنر بریدن از دنیا و متعلقاتش چه شور و عشقی دارد چون کسانیکه این کار را انجام نداده اند نمی توانند آن را درک کنند .
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریا دلی بجوی و دلیری سر آمدی
تارک دنیا به این معنی نیست که چون دراویش و یا مرتاضان و صوفیان و ... خود را به اصطلاح یک لاقبا بنمایانی ، بلکه تارک دنیا به آن است که مِهرِ ریشه داری از آن در دل خود نپرورانی تا بریدن از آن برایت سخت و دشوار باشد . البته لفظاً همه چون واعظان بی عمل و زاهدان ریا کار چنان گویند ولی بقول حافظ :« تا به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند . » البته امتحانش برای همه آسان است : برای مثال دوستی حکایتی نقل می کرد که شاید مشابه اش برای هر یک از ما نیز افتاده باشد : زمانی یک بقالی داشتم که بیشتر به سرگرمی می ماند تا منبع درآمد و کسب معاش . همیشه سعی می کردم در کسب و کار و امر معاش حرام زیاد وارد نکنم . زیرا با توجه به اینکه الفبای حسابداری را بلد بودم امّا نتوانسته بودم تراز مثبت در شغلم داشته باشم . در حقیقت روزی را در حد متوسط ، خدا می رساند نه مغازه . لذا همیشه ی روزگار شرمنده ی صندوق مغازه بودم که اسمش را گذاشته بودم دَخل ؛ ولی چیزی در آن واریز نمی شد تا او هم کار خود را بعنوان دخل و صندوق بداند . از قضای روزگار شبانگاه روزی آن دخل ناچیز را نیز زدند . من در علّت این اتّفاق زیاد اندیشیدم زیرا : اولاً مبلغی نمی شد که گرهی هر چند ناچیز از کسی را بگشاید . در ثانی از اموال دیگران نیز زیاد قاتی آن نکرده بودم که که بگویم مال خودشان را برده اند . ثالثاً آنچه برده بودند از من بود نه از روزی خانواده زیرا در آن یکی دو ساعت کاری روزانه باقیمانده روزی خانواده حتی بیشتر از حد معمول رسید و هیچ خللی در آن بوجود نیامد . ولی هر چه بود این اتفاق چند روزی فکر وذکر مرا بخود مشغول کرد . تنها موردی که مانده بود همین اصل بود یعنی وابستگی به دنیا ! من که همیشه پیش خود و خدایم دم از عدم وابستگی به دنیا را می زدم و مطمئن بودم که خدا نیز طبق آیه ی 212 و 261 سوره ی بقره و 27 و 37 سوره ی آل عمران روزی را می رساند .بدینوسیله خدا برایم روشن کرد که ادعای عدم حب دنیایم ادعایی پوچ بیش نیست .
حافظ می گوید که این بند های نامرئی را بِبُر!
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زانکه زانجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
( حریم عشق جای بحث و جدل نیست آنجا باید بدقت نگاه کرده و گوش کنی . )
بحث و جدال و گفت و شنید زمانی است که یکی از طرفین و یا هردو ناآگاه و نادان هستند وگرنه کسانیکه علم آگاهی دارند نیازی به بحث و گفتگو ندارند . ضرب المثلی است که می گویند : « برای روستایی که دیده می شود راهنما نیاز نیست .» حال زمانیکه ما در مقابل خدا قرار می گیریم چه می خواهیم بگوییم . از نافرمانیها ، کلاه های شرعی که ما برای معصیت و نافرمانی های خود دوخته ایم ، دست گل های به آب داده و ... اوبوده و ما را آفریده و ناظرعالم و عالم نیّت اعمال ما از درون بوده و به اصطلاح خیلی بهتر از ما می داند که ما جوجه ی کدام آشیانه هستیم . و ... پس پیشگاه الهی جای بحث و گفتگو نیست و آنجا باید حواسمان را ششدانگ جمع کنیم و منتظر دستورات الهی باشیم . مثالی می آوریم : در سالهای آخر حیات آیت الله بهجت بود . شخصی سرمایه دار عراقی الاصل بنام اویسی از دانمارک برای دیدن جانشین امام عصر توسلات زیادی می کند تا اینکه صدای واضح و روشن :« تصل إلی ید الشیخ بهجت خلیفتنا » را می شنود . چون او را نمی شناخته سراغش را از شخصی آفریقایی الاصل « اهل معنی » که در سوئد زندگی می کرده ، می گیرد . آن اهل معنی آدرس و مشخصات دقیق آیت الله بهجت را به او می دهد در ضمن می گوید : او کسی نیست که با او دست داده و دستش را ببوسی و یا کنارش ایستاده و عکس یادگاری بگیری و یا با او گفتگو کنی ؟ فقط پیشش رفتی باید با احترام جلویش بنشینی و به چشم هایش نگاه می کنی اگر با چشم هایش چیزی (مفهومی) داد که داد و گرنه سکوت کن .[3]
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمع !
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
( در مجلس اهل راز که بر معانی آگاهی دارند جایی برای خود نمایی نیست . در آنجا باید سخن سنجیده و پر نغز گویی و یا ساکت باشی )
این بیت تقریباً خرد شده ی بیت قبلی برای همچو منی که از عشق و عاشقی جز برداشت های مجازی چیزی نداریم است که می گوید : « در جمع و نزد دانایان اظهار نظر کردن نشانگر دانایی و خود نمایی نیست . اگر چیزی در چنته داری که قابل عرضه در نزد اهل معنی باشد بگو وگرنه خموشی بهتر است . حال پیشگاه اهل معنی توجیه پذیر نیست که دستگلی به آب دادیم بتوانیم زود توجیهش کنیم. از روباهی پرسیدند : چند حیله برای گریز از دست سگ داری ؟ گفت : بیش از صد ولی از همه بهتر آن است که با او روبرو نشوم . حال اگر هم اهل معرفت به ظاهراز نادانی مان پرده دری نکنند ولی بهتر آن است که اصلاً حرف نزنیم .
ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
( ساقی می ده که خدای بخشنده عیب پوش رندی های حافظ را می داند می بخشد . )
با توجه به نکاتی که حافظ بیان کرده استنباط می شود که حافظ خود جزو اهل معنی بوده و خود را بدور از رحمت الهی نمی بیند و امید به بخشنگی خدا خدای عیب پوش که همان صفت « ستار العیوب » بودن خداست ، دارد .