همراه با حافظ 6
غزل 355
حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم
كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاكدلي بگزينم
جز صراحي و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
سر به آزادگي از خلق بر آرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان در چينم
بس كه در خرقه ي آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
سينه ي تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
اين مطاعم كه همي بيني و كمتر زينم
بنده ي آصف عهدم دلم از راه مبر
كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
بر دلم گَرد ستم هاست خدايا مپسند
كه مكدّر شود آييمه ي مهر آيينم
شرح :
ـ حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم
كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
( حالا مصلحت را در آن مي بينم كه بند و بساط خود را جمع كرده و به گوشه ي ميخانه اي بروم تا در آنجا به خوشي زندگي كنم . )
مصلحت انديشي در اصول اسلام نيست . كسي نمي تواند بگويد كه مصلحت در آن است كه من امروز نماز نخوانم بدون عذر شرعي امسال روزه نگيرم و ... بعبارت كلي در هر جائيكه حقي از حقوق مسلمين به خاطر آن مصلحت انديشي ضايع گردد مسلحت انديشي موقوف . وقتي حضرت علي (ع ) را را به خلافت انتخاب نمودند كساني به صلاح انديشي گفتند تا زمانيكه پايه خلافت خود را محكم كني ، بهتر است معاويه را در پُست خود ابقاء نمائيد و براي طلحه و زبير پست هايي دهي . ولي حضرت علي (ع) هيچكدام را قبول نكرد . و يا براي امام حسين (ع) پيشنهاد كردند كه ظاهراً بر يزيد بيعت كند ولي قبول نكرد . ولي در امور مباح و غير شرعي چرا ؟ ولي حضرت امام رضا (ع) بنا به مصلحت ، ولايتعهدي مأمون را با شرط اسمي بودن و بدون دخالت در هيچگونه امور دولتي (بعبارتي يعني كَشك ) قبول كرد . حالا حافظ هم مي خواهد مصلحت انديشي كرده و به گوشه اي رفته و با آرامش خاطر و به خوشي زندگي كند . حالا به خاطر چه مي خواهد گوشه نشيني اختيار كند :
ـ جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاكدلي بگزينم
( جام شراب را گرفته و مردم ريا كار دور شدم . بعبارتي از بين جام مي و مردم رياكار ، جام مي را انتخاب كنم )
حافظ مي خواهد پاكدل بوده و پاكدل زندكي كند . مگر در جمع نمي تواند پاكدل باشد كه چنين تصميم مي گيرد : ريا يعني كار به اهداف غير خدايي بنام خدا ! براي مثال : حجّت الاسلام و المسلمین محسن قرائتی می گوید: رئیس یکی ازهیئت های عزاداری پیش من آمد و گفت: برای امسال واعظی خوش صدا می خواهیم. گفتم: سواد چه؟ گفتند : سواد مهم نیست؛ چون ما می خواهیم مجلس شلوغ بشود و کاری به سواد نداریم ، ما حساب کرده ایم اگرآبگوشت بدهیم 200 نفر می آیند و با برنج 400 نفر؛ اما اگریک آقای خوش صدا بیاید700 نفرجمع می شوند![1]
ويا نوشته اند : زماني آيت الله بروجردي مسئولين هيأت هاي عزاداري ماه محرم قم را دعوت كرده و و پس از دريافت تأييديه آنها بر مرجعيت خود و اطاعت بي چون و چرا از مرجع گفتند اين طور عزاداري و شبيه خواني در ايّام محرم خلاف بوده و اجراي آن خود داري كنيد . آنها در جواب او گفته بودند : حاج آقا ما يازده ماه و بيست روز مقلد شما ولي اين ده روز را مقلد خود هستيم . حال كه در مركز اشائه ي اسلام چنين تفكري باشد در ساير شهر ها چه خبر است .
جامعه اي كه حافظ در آن زندگي مي كند جامعه ي تزوير و رياست . اصلاً حافظ در اين مورد با جامعه ي خود مشكلي داشته و بارها در اشعار خود بطور مستقيم و يا غير مستقيم آورده است وحتي خود را نيز مستثني نمي كند كه گويند خود را معصوم مي پندارد و يا به اصطلاح دستمال آب مي كشد لذا گويد :
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
او ميخانه را مظهر يك رنگي و در مقابل آن دير را مظهر ريا معرفي مي كند . چه ، كسي كه مست مي كند اولين اثري كه مسكرات در شارب خمر دارد اين است كه قسمت تجزيه و تحليل مغز را از كار مي اندازد . مست نمي تواند تشخيص بدهد كه فعلي كه از او سر مي زند خوب است و يا بد ، گفتني است يا نگفتني ، سرّي است يا علني و ... . علي الظاهر حافظ ميخانه را محل يك رنگي معرفي مي كند دير و خرابات را محل تزوير و ريا ء كه گويد :
در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند
البته اين برهان در عصر حاضر نيز تا حدودي صادق است . مدير كلي داشتيم كه بيش از يك دهه رئيس سازماني بود . همزمان هم به تدريس در دانشگاهي اشتغال داشت . انقلابي دو آتشه بود و موقع گفتن كلمه ي امام چنان با حرارت مي گفت كه دهنش كف مي كرد . كسي كه او را نمي شناخت فكر مي كرد از فدائيان اسماعيله است و يا از يكي از 313 نفر است . در صورتيكه افراد معتمد كه قبلاً با او همكار بودند مي گفتند : نان به نرخ روز خور است : زماني در اوايل انقلاب در منطقه اي وقتي به رياست رسيد به عنوان اينكه ميز و صندلي مظهر حكومت طاغوتي است ميز و صندلي هاي رياست را جمع كرد و بساط خود را در نماز خانه روي موكت انداخت و رسيدگي به امور مراجعين را روي موكت انجام مي داده و وقتي نياز به نوشتن نامه اي پيدا مي شد بصورت دمر مي نوشت . در اين بساط آقايان مشكلي نداشتند ولي به جهت نوع اداره كه نيمي از مراجعين را خانم ها تشكيل مي دادند دچار مشكل بودند و او انگار نه انگار . تا اينكه عدم نماد حكومت توسط ميز و صندلي بر همگان محرز شد .
يكي ديگر (كه مورد اعتماد از نظر ديانت و اخلاق و تعهد شغلي بود ) مي گفت : چند همكار بوديم كه در مورد حقوق ماهانه مشكلي داشتيم . بعنوان رئيس منطقه خدمتش رسيديم ولي پاسخ بدرد خوري دريافت نكرديم . به گمان اينكه شايد مشكلي اداري بوده و در آن مورد اقدام نشده به سر كار برگشتيم . چند ماهي گذشت ولي مشكل همچنان باقي بود وقتي دوباره مراجعه كرديم بدون اينكه پاسخي منطقي داده باشد به انتظامات تلفن زد كه بياييد و اين ولگرد ها را بيرون كنيد . اين نسبتي بود اين رئيس محترم نسبت به همكارانش مي داد . در مقابل آن براي خود اينجانب محرز شده بود : دانشجويي بود كه از بستگانش از رده بالاي سازمانهاي ديگر استان بود و به خاطر او براي اين دانشجو دم مي جنباند و ابائي هم از اين كار خود نداشت .حال در رده هاي بالا و پايين چه خبر است خدا مي داند . تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمع . اتاقي را در نظر بگيريد كه در آن بساط دود و دم سيگار و قليان و ... برقرار است . اگر كسي هم در آن جمع باشد كه اهل دود نباشد نمي تواند ريه هاي خود را از مضرات استشمام دود فضاي اتاق محفوظ نگه دارد حتي چون مجسمه اي بدون صحبت با آنها در دم در يا پنجره ي باز نشسته باشد كه آن هم غير ممكن است . حتي نظر تعدادي از پزشكان بر آن است كه صدمات غير سيگاري هاي استشمام كننده از دود سيگار بمراتب بيشتر از سيگاري ها است . بنابرين انسان نمي تواند در تعاملات خود را مبرا از اين مضرات آن بكند حال حضور در مجامع تزوير و ريا دست كمي از مثال فوق ندارد . و حافظ مي خواهد خود را تأثيرات تعامل از اين بازار خود را حفظ كند .
البته اشتباه نشود كه عالمان بي عمل غير از زاهدان ريا كار است . عالم بي عمل مردم را موعظه و دعوت مي كند ولي به جهت اينكه خود عمل نمي كند نمي تواند خود را بعنوان نمونه ي عملي معرفي كند و از تأثير گذاري بالاتري بر خوردار نخواهد بود ولي در ريا كاري نه تنها تأثير نمي گذارد بلكه پيدايش نوعي بد بيني را نيز در ذهن آدمي بوجود مي آورد كه حافظ در مورد دين ريا را آفت دين مي شمارد و گويد :
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو
ـ جز صراحي و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان كم بينم
( جز تُنگ شراب و كتاب دوست و همدمي نداشته باشم تا دوستان دغل باز نادرست را در جهان كمتر ببينم. )
حافظ تنگ را رابط بين يك رنگي و انسان مي داند و كتاب را دوستي كه ريا نمي ورزد . او از دست دوستان ريا كار و دغلباز بستوه آمده و به گوشه اي پناه مي برد تا از ديدن اين دوستان عذاب روحي نكشد .چنانكه گويد :
چاك خواهم زدن اين دلق ريائي چه كنم
روح را صحبت نا جنس عذابي است اليم
در سالهاي اواخر خدمتم و هر وقت براي انجام امور اداري به مركز مراجعه مي كردم خدا خدا مي كردم كه با چند پشت ميز نشين چاپلوس ريا كار كه مرا مي شناختند برخورد نكنم كه با تعريف و تمجيد هاي ريا كارانه ظاهري كه ما آنرا توهين بر خود مي پنداشتيم روبرو نشوم و حالاهم كه سالهاست از با زن نشستنم مي گذرد ، باز وقتي ضرورت مراجعه به اداره پيش آيد بزرگترين زجر روحي ام روبرو شدن با بعضي از همان پشت ميز نشين ها است كه بعد از تعريف و تمجيد هاي دروغي و بي مورد خواستار دعاي خير و شفاعت از من مي كنند . نمي داتم آنها با چه ديدي به من نگاه مي كنند ؟ من براي كشف وجه تمايز خود با ديگران بار ها جلو آيينه خود را ورانداز كرده ام ، شبها اعمال روزانه خود را از نظر گذرانده ام و ... و براي اين درخواست آنان چيزي را كه در خود را متمايز از ديگران بكند جز احمقي چيز ديگري نيافته ام چه من از آن جمله افرادي كه حسرت الدنيا و آخرت مي باشند هستم . نه در دنيا ثروتي ، ميزي ، قدرتي و ... نصيب ما شد كه بگوئيم دنيا داشتيم و نه كار بدرد بخوري در دین انجام داديم كه بگوئيم در آخرت دستگير ما خواهد شد . چانكه حافظ گويد :
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردايي
و در مورد ما هم :
بر حال آن كد خدا بايد گريست
كه دخلش بود نوزده ، خرج بيست
حال اگر در جامعه اي من مستجاب الدعوه باشم و واسطه خير ، پس واي بر حال آن جامعه ! بنابرين حافظ در كناره گيري بجاي مردم صراحي و كتاب را بر دوستي بر مي گزيند كه رنگ ريا ندارند .
اي كاش ما هم كتابهاي سودمند را مي شناختيم و هزينه خريد كتابها را هم داشتيم و يا حداقل امكانات مطالعه ي كتابخانه اي داشتيم تا خود را مريد حافظ مي ناميديم .
ـ سر به آزادگي از خلق بر آرم چون سرو
گر دهد دست كه دامن ز جهان در چينم
( اگر توانستم از دنيا كناره گيري كنم آن وقت است كه مانند سرو آزاد سرم را بالا مي گيرم . )
حافظ آرزوي آزادگي و سر افرازي در دنيا و آخرت را مي كند ولي شرط رسيدن به آن را نيز مي داند كه همانا بريدن از جهان است كه براي اولياء الله از نوع شرط اول (يقين ) است و براي مردان خدا از نوع دوم ( با جهد و كوشش ميتوان رسيد )و براي ما از نوع سوم (غير ممكن ) است .
منظور از آزادگي و يك سرو گردن بلند تر از ديگران ايستادن نيست که بگوییم فلانی مثل زرافه گردن داراز کشیده تا از دور خود نمایی بکند ، بلكه آزادگي در آزادي از دنياست كه بدان زهد حقيقي نيز گويند . اين آزادي بدان معني نيست كه فرد در اجتماع زندگي نمي كند بلكه دلبستگي بدان ندارد . بعبارتي بود و نبودش هيچگونه تغييري در انسان ندارد كه بدانيم كه دارد و يا ندارد . گويند : در ميزان در زهد داشتن و يا نداشتن دنيا نيست ، بلكه ميزان دل بستن و يا نبستن به دنياست .
گويند در قزوين دانشمندي ميزيست . او كتابي درباره ي زهد تأليف كرده بود . آوازه ي اين كتاب از مرز ها فراتر رفته و تا به هندوستان رسيده بود . روزي يكي از مرتاضان[2] هندي مشتاق ديدار مؤلف كتاب مي شود .
كشكول[3] خود را برداشته و باتحمل رنج و مشقت زياد راهي قزوين مي شود . وقتي به قزوين مي رسد خيمه و خرگاه با خدم وحشم زياد[4] مي بيند . وقتي پرس و جو مي كند مي بيند كه مالك آنها همان مؤلف كتاب زهد است . با خود مي گويد اين چه زهدي است اين همه مال دنيا دارد و از آمدن خود با آن همه رنج و سختي پشيمان مي شود .پس مي گويد تا اينجا كه آمديم بگذار خود او را نيز ديده نصيحتي كرده و برگردم . اجازه ملاقات مي خواهد . هنگام ورود كشكول خود را كناري گذاشته و داخل مي شود . از شدت ناراحتي به خود پيچيده و زبان به ملامت و سرزنش او مي گشايد . مؤلف با آرامش به حرف هاي او گوش كرده و سر انجام با تبسّمي از مرتاض مي پرسد : ميگويي چكار كنم ؟ آيا اين بندو بساط را رها كرده و با تو بيايم كافي است . مرتاض سري تكان داده و مي گويد كافي است . پس آن عالم بلا فاصله از جا بلند شده و از نزديكان خدا حافظي مي كند و با دستي خالي همراه مرتاض هندي را مي افتد . مرتاض كه اصلاً انتظار چنين برخوردي را نداشت فراموش مي كند كشكول خود را بردارد . آنها پس از طي مسافتي در منزلگاهي اتراق مي كنند . آن جا مرتاض متوجّه مي شود كه كشكول خود را جا گذاشته و سخت متأسف شده و از عالم مي پرسد كه تكليف چيست؟ عالم تبسمي كرده و مي گويد : اي رفيق ديدي كه من تمامي آن دستگاه با عظمت را رها كرده و بدون اينكه تأسفي بخورم همراه تو آمدم ولي تو يك كشكول داشتي كه به از دست دادن آن اين قدر ناراحتي . حالا زاهد كيست و دنياپرست كيست ؟ پس هردو از هم جدا شده و با كوله باري از تجربه به جاي خود برمي گردند .چنين شخصي در جهان آزاده است نه ما كه اگر يك سوزن شكسته اي را هم به هر عنوان اگر از دست بدهيم تا آن را فراموش كنيم اثر از دست دادن آن سوزن شكسته در رفتار و گفتار و ... حتي نماز آن سوزن شكسته را مي خوانيم . آنگاه خود را آزاده بناميم . زهي خيال واهي .آزادگي در دنيا در بي نيازي از دنیا است .
ـ بس كه در خرقه ي آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
( بس كه در خرقه آلوده به گناه خود ادعاي تقوي و پرهيزگاري كردم حالا از روي ساقي و شراب رنگين نيز خجالت مي كشم . )
گويند روزي ملا نصير الدين در ايام وسط هفته از طرف قبرستان مي آمد . يكي پرسيد از كجا مي آيد ؟ گفت : از قبرستان . تعجب كرد كه وسط هفته و قبرستان ! پرسيد در آنجا چه خبر ؟ ملا همينطور از دهانش در رفت كه در قبرستان حلوا پخش مي كنند . اين سخن بسرعت چنان در آبادي پخش شد كه ابتدا بچه ها بدنبال آنها بزرگتر ها براي گرفتن حلوا راهي قبرستان شدند و چون ملا مردم را ديد بردروغ خودش شبهه آورد كه : نكند واقعاً در قبرستان حلوا پخش مي كنند و خداوند آن خبر را بطور الهامي در دهان من نهاده و حالا هم نكند كه همه با خبر من ، بخوردند و من بي نسيب شوم پس خود نيز برگشته و بدنبال مردم راهي قبرستان شد . حال ما نيز همكاري داشتيم كه از بس دروغ شاخدار مي گفت كه بر خودش هم مشتبه مي شد كه دروغش راست است . البته اگر از اين استثناعات بگذريم انسان مي تواند براي همه دروغ بگويد ولي براي خود كه نمي تواند . با اين وضع دينداري و بندگي انسان از خودش خجالت مي كشد كه وقتي دينش را مي پرسند خود را مسلمان معرفي كند . در حاليكه علي الظاهرنه لباسش به مسلمانان مي خورد نه كلامش ، نه كارش و نه .... حافظ هم خود را مستثني از ثأثيرات جامعه نمي كند و مي گويد از بس در لباس زهد و تقوا مرتكب خلاف شدم كه از ساقي و مي ( نماد هاي يك رنگي در شعر حافظ ) خجالت مي كشم .
ـ سينه ي تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسكينم
( اين سينه تنگ من مشكل است بار غم او را تحمّل كند دل ضعيف من طاقت اين بار سنگين را ندارد . )
اگر انسان کره خر بیاید و خر برود و مجهز به سلاح « من » باشد و به اصطلاح « دیگران به من چه » باشد برنده است اگر .... و گرنه احساس مسئولیت در جامعه بار سنگینی است که کمر آدم معمولی را می شکند ومردان خدایی می خواهد که توکل و یقین به خدا داشته باشند . زمانیکه بی عدالتی ، تبعیض ، ریا و ....ببیند و کاری نتواند انجام دهد و اگر اعتراضی هم بکند عملاً به جرم « اغتشاش » و یا « تو چه صیغه ای هستی » و ... باید کسب و کار خود را ترک و به هر کسی و ناکسی جواب پس بدهد و اگر نکند باید خود سوزی کرده و زیر بار« چرا نمی توانم » پشتش خم شود . اینجاست که خداوند برای چنین مسلمانانی می فرماید : اگر این قرآن برای کوه نازل می شد از عظمت آن کوهها متلاشی می شدند و اینجاست که حافظ گوید :
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه ي كار به نام من ديوانه زدند
حافظ وقتی گوید : سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات منظور تکلیفی است که خدا بعنوان خلیفه الله بر گردن انسان نهاده است وگرنه خدا که عاجز نیست که غمی داشته باشد و حافظ در بار غم خدا در شریکی اظهار عجز بکند . بلکه بعنوان یک مسلمان که نمی تواند کاری از پیش ببرد اظهار عجز می کند .
ـ من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
اين مطاعم كه همي بيني و كمتر زينم
( من اگر رند خرابات و يا حافظ قرآن شهر هستم همين هستم كه مي بيني و شايد هم از آن كمتر باشم ولي هرچه هستم دو رو نيستم . )
حافظ گوید : مرابه هر دیدی که درک کرده ای خواه رند خرابات باشد و یا زاهد شهر من نه ریا می ورزم و نه سالوس و چاپلوسی می کنم شاید هم کمتر از آنچه که درک کرده ای ، باشم و کنایه و انتقادی از ریاکاران زمان است ؛ در این وزن گویند :
شيخي به زن فاحشه گفتا مستي
هر لحظه به دام دگري پا بستي
گفت شيخا هر آنچه گويي هستم
ولي تو چنانچه مي نمايي هستي ؟
ـ بنده ي آصف عهدم دلم از راه مبر
كه اگر دم زنم از چرخ بخواهد كينم
( غلام وزير وقتم و دل مرا نگران مكن كه اگر نَفَس بر آرم فلك انتقام مرا مي گيرد . )
بنظر می رسد که حافظ زمانی برای امرار معاش به کار لشکری اشتغال داشته چه زمانی هم در این مورد گوید :
شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را زخون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که باز دهند
رده ای اعتراف و ما گوهیم
او در این کار لشکری که کار نسبتاً سختی هم بوده سستی و کم کاری و تنبلی نداشته که به تزویر و ریا که کار افراد سست و تنبل هستند روی آورد چنانکه خود گوید : « رنگ تزویر پیش ما نبود » بنابرین چون در کارش صادق بوده و تزویر و ریا هم نداشته می گوید : مرا به شک مینداز که اگر اظهار نارضایتی و ظلم کنم حتماً چرخ فلک هم انتقام مرا خواهد گرفت . بنابرین شرط انتقام چرخ صداقت در کار و دوری از تزویر و ریاست .
ـ بر دلم گَرد ستم هاست خدايا مپسند
كه مكدّر شود آيينه ي مهر آيينم
( از ستم هايي كه تحمّل كرده ام غبار بر دلم نشسته ، خدايا راضي مشو كه از آن آيينه ي مهر آيين دلم تيره شود . )
هر چيزي تأثيري بر قلب و روح آدمي مي گذارد اگر شخصي با تني سالم بطور مستمر در يك اتاق پر دود و دم قرار گيرد فضاي آلوده ي اتاق در سلامتي او تأثير غير قابل انكاري دارد . با يكي از قضات بنام استان كه متعهد و معتقد به مباني اسلامي را در رژيم سابق آشنايي داشتيم او عليرغم اعتقادات سخت مذهبي و سنت رسول اكرم (ص) چند سال پس از بازنشستگي ازدواج كرد . در مورد علّت تأخير در ازدواجش مي گفت : در بيش از 80 % پروندهايي كه در دادگاه به آنها رسيدگي كردم زن ها مستقيم و يا غير مستقيم دخالت داشته اند لذا نوعي وسواس نسبت به عملكرد زن ها در من بوجود آورده و پس از بازنشستگي و كناره گيري از قضاء چندين سال طول كشيد تا تأثيرات آن حس در من رو به كاهش گذارد . محيط تعليم و تربيت موجب مي شود كه معلم در كارش صادق و رو راست باشد مخصوصاٌ در ابتدايي مانند متعلمين در معلم تأثير سادگي و زود باور ي بوجود مي آورد چنانكه محيط بيمارستاني و بر خورد با بيماران موجب مي شود كه پرستاران با همه ي مشكلاتشان نرمخو و مهربان باشند بنگاهي ها به همه چيز حتي خانواده ي خود نيز با چشم مادي مي نگرند و .... روي همين اصل است كه حضرت عسي (ع) به حواريون مي گويد : خدا دستور داده است كه گناه نكنيد ولي من مي گوم كه حتي فكر گناه را هم از سر خود بيرون كنيد چه هر چند براي فكر گناه تا عملي نشود عقوبت نيست ولي نهاد آدمي از تأثير آن بي بهره نخواهد بود .
روي همين اصل هم هست كه حافظ مي خواهد از جامعه ي پر رياء دور شود و ...
بنظر مي رسد حافظ در محيطي قرار گرفته كه حداقل ستمهايي بر او روا شده است لذا از خدا مي خواهد كه او را از تأثير آن ستم ها بر روح روانش حفظ فرمايد .