فرصت ها از دست می رود ولی ما چون کبک سر در برف فرو برده ایم و خود را به خواب خرگوشی زده ایم . نه ! خودمان را به خواب زده ایم  که وقایع و اتّفاقات  اطراف مان  نمی توانند ما را از خواب بیدار کنند . گلّه گوسفندانی هستیم که قصاب به نوبت  تک تک آنها را ذبح می کند ولی سایرین بدون تفکر به نظاره ایستاده و حتی کک مان هم نمی گزد . هر چند گاهی تلویزیون اعلام می دارد که فلان هنر مند به وادی ایزدی پیوست . به همین مناسبت گزیده ای از کار های هنری او را به نمایش می گذارند و تمام می شود . هر چندگاهی یکی از بستگانمان نیز می رود . اگر دارا باشد چهلمش نگذشته زد و خورد بر سر میراث اش شروع می شود و اگر ندار باشد فراموش می شود که برایش چهلم بگیرند . میلیادر های امروزی وبعد از ظهرها به مال و منال رسیده و نو کیسه ها گوش های تیزی دارند تا احساس می کنند  که در آن سوی دنیا ، نوسانات و موج های اقتصادی بوجود آمده و هنوز هم معلوم نیست که چند ماه و یا چند سال دیگر به به آن منطقه برسد و یا در راه دامنه ی موج محو شده و اصلاً به آن منطقه نرسد ولی این افراد با احساس اولین امواج ، موج شکن هایی برای خود بوجود می آورند . نه بلکه خود  با ایادیشان موج هایی به مراتب بزرگتر و سهمگین تر ایجاد می کنند  که آن لرزش های جزئی دور بر خود را می بلعد و محوشان می سازد . فکر می کنید : میلیادر ها  از کجا این همه ثروت را بهم می زنند که تجسم حقیقی میزان آن از ذهن ما خارج است یک شبه از کجا بدست می آورند . آیا پشت کوه گنجینه و معدنی بود که همه از آن بی اطلاع بودند و بود و نبودش به حال مردم فرق نمی کرد ، کشف کرده و آورده اند و یا از چون خودی دزدیده اند . نه جانم ! نه ! نه گنجینه ی پشت کوهی بود و نه امثال خود بلکه آنها چون کفتارانی عمل می کنند چون بوی لاشه ای استشمام کنند  با هم برای تناولش قدام می کنند که صید و تناول آسانتر باشد و چون لاشه ای در بین نباشد چون گرگان گرسنه چهار چشمی  همدیگر را می پایند که مبادا خود طعمه ی دیگری نگردند و ...  فکر می کنید دلار هفت تومانی و یا سکه ی دویست تومانی قبل از انقلاب  چاق شدند که خود را دو هزار تومان و هشتصد هزار تومان عرضه کردند ؟ نه جانم  ! در زمان قدیم برای بهم زدن این ثروت ها چوب و چماق و فلک بود امروز بانک ودادگاه و زندان .بقول پروین اعتصامی : این اشک دیده ی من و خون دل شماست . ... امّا آخرش چه ؟ اگر این ها ماندنی بودند که به من وشما نمی رسید  .  از گذشته ها چون شداد و قارون و نمرود که عمومی هستند و خان ها و ثرتمندان محلی که دیده و یا شنیده ایم ... جز نامی بر جا نمانده : این طور که ما می سازیم از ما نامی هم بر جا نخواهد ماند . اگر خیلی بر جسته بودیم  اطرافیان و هم دوره و هم سن و سالان ما تا از دنیا نرفته اند یادی از ما خواهند کرد و دیگر هیچ  مگر بانیان باقیات و صالحات . حال گذشته که گذشته و کاری نمی توان کرد . آینده هم که نیامده و اعتمادی بر بقاء ما در  آن نیست .  بیایید تا فرصت های موجود از دست نرفته هر کس بتوان خود  بقول علمای قدیم از این فرصت ها چه قلماً چه قدماً و چه زباناً استفاده ی بهینه کنیم  . به یک نگاه محبت آمیز به یتیمی ، با یک سلام و احوالپرسی از پیری و دستگیری به قدر توان از درمانده ای و ...  سعی کنیم در جهت مثبت گام برداریم و موقع برداشتن آن نیت قربت الی الله بکنیم یعنی به خاطر تو این کار را انجام می دهم نه دیگران . شاید روزی به این قدم های هر چند ناچیز احتیاج داشته و آن نیت های قربت الی الله بدردمان بخورد . چنانکه آمده : روزی راهزنانی بر قافله ای زدند موقع تقسیم مال معلوم شد که رئیس راهزنان روزه است . مال باخته ای از روی تعجب از او پرسید : دزدی و روزی  ؟ گفت : من تمام راه ها را پشت سرم خراب نمی کنم . لا اقل باریکه ای نگه می دارم که شاید روزی بدردم بخورد . آن مال باخته گوید : چند سال بعد از این ماجرا شخصی را موقع طواف در بیت الله الحرام دیدم . چون دقت کردم دریافتم که همان رئیس دزدان است . سوال کردم که این دیگر از چیست ؟ چون مرا شناخت گفت : من آن زمان گفتم :  باریکه ای را ما بین خود و خدایم نگه می دارم شاید روزی بدردم بخود ، همان باریکه از دستم گرفت و از کار خود متنبه شده و توبه کرده و پس از ادای دین براه شدم .

بقول حافظ

توانگرا دل درویش خود بدست آور 

                               که مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر

                                که  جز  نکویی اهل کرم  نخواهد  ماند