خاطره ای از عید و بهار
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
فصل بهار را تعریف کنید و تعطیلات عید نوروز را چگونه گذراندید و ... .
آقا راهنمایی کنید ؟
حد اقل ده سطر باشد . جملات تکراری نباشد . خارج از موضوع نباشد . غلط املایی نداشته باشد . علایم دستوری را رعایت کنید . خوانا و خوش خط باشد . از گفتار برزگان و شعرا نیز استفاده کنید . و ...
ما نیز دفتری با عرض کوچک انتخاب می کردیم و به بهانه خوانان و خوش خطی کلمات را درشت می نوشتیم . انشای هم تختی را با پس و پیش کردن جملاتشان رو نویسی می کردیم . از گل و بلبل و گردش های نرفته ی نوروزی و طراوت بهاری که هیچ وقت هم آنها را دیده و یا درک کرده و درونی ننموده بودیم . البته معلم هم می دانست که همه دروغ است . ما بدنبال یک قوت لایموت همراه با خانواده در ایام تعطیلات نوروز یک و دو می زدیم ، ولی بروی خود نمی آورند و با تحسین های کاذب سر پوشی بر آنها می گذاشتند . بعبارتی چاره ای جز آن نداشتند چه بجز یکی دو نفر در هر کلاس که رفاه نسبی داشتند همه در فقر مفرط بسر می بردند . شاید صبحانه ی بیشتر دانش آموزان یک لیوان شیرداغی که در زنگ تفریح بنام تغذیه ی رایگانی که تحت نظارت سازمانهای جهانی برای دانش آموزان می دادند ، چیزی نبود . یاد دارم حتی بعضی از دانش آموزان با نان خالی نیم سیر که از خانه می آوردند می ساختند و بدور از چشم معلمان آن تغذیه خود را به وجه ناچیزی به چند نفر از بچه مایه داران نسبی که در هر کلاس بود می فروختند تا هزینه ی سایر وسایل لوازم التحریر مدرسه ی خود کنند .
البته وضع مالی معلمان نیز دست کمی از دانش آموزان نداشت . یکی از معلمان که پس از مدتی اشتغال به معلمی کارگری فصلی را انتخاب کرده بود از خاطراتش می گفت : حقوقی که برای ما می دادند کفاف هزینه های ضروری یک خانواده را نمی داد آن هم با انتظارات خاص خود و ما هم که خانواده ی پرجمعیت سنتی بودیم در تأمین هزینه ی زندگی درمی ماندیم . لذا دیدیم سر هم کارگر فصلی بودن لا اقل انتظارات معلمی را ندارد . لذا کسانیکه از نظر امرار معاش متّکی به حقوق معلمی بودند به ناچار استعفاء دادند و کسانیکه از نظر مادی تا حدودی مایه دار بودند بعبارتی از پدر می خوردند و حقوق را پول تو جیبی می کردند ماندند .
یکی دیگر از خاطراتش چنین نقل می کرد : در حوالی انقلاب که وضع معیشتی معلمان نسبت به گذشته رفاه نسبی یافته بود ، حقوق چند ماه عقب افتاده همراه پاداش عید و کارانه ها حدود پنج هزار تومان شده بود که بانک از یک بسته پنجاه تومانی چند عدد برداشته و تحویلم داد . من که تا آن روز از خرد و درشت و کهنه و نو هزار تومان یک جا ندیده بودم ، اسکناس ها را برده و در کف منزل چیده و با نگاهی حاکی از خشنودی و حسرت وراندازشان کردم . خشنودی از این لحاظ که معلم چقدر رفاه یافته که این همه اسکناس نو در منزل دارد و حسرت از اینکه عمر آنها حد اکثر بیست و چهار ساعت نخواهد بود چه فردای آن روز با پرداخت بدهی طلبکاران را می بایست همه را از دست می دادم .
معلم ظنز پرداز ی که سوز دل خود را بصورت طنز بیان می کرد ، می گفت : میمون بازی[1] که بساط چیده بود ، گفت : چه کسی می تواند که میمون مرا بخنداند و به رقص در آورد ؟ شخصی از تماشاگران گفت : من ! آنگاه در گوش میمون چیزی گفت که میمون شروع به خنده و رقص کرد . صاحب میمون که انتظار چنین حرکتی را نداشت در ماند و پس گفت : چه کسی می تواند آن را به گریه وا دارد ؟ آن شخص دوباره گفت : من ! اینبار چیزی در گوش میمون گفت که میمون ناراحت شده و افسار و بند خود را از زمین کند و فرار کرد . حال که میمون باز کلیه ی سرمایه و زحمات او که در طی چند سال تربیت و شرطی کردن میمون با یک اشتباه و غرور احمقانه از دست رفته بود ، از یقه ی آن مرد گرفت و پرسید : به میمون چه گفتی که این حرکات را از خود نشان داد ؟ گفت : اول گفتم که معلم کم است لذا می خواهند از میمون ها نیز معلم گیرند ، خوشحال شد و شادی کرد . پس حقوقش را گفتم ، ناراحت شد که با آن نمی توان شکم سیری از نان خالی هم تهیه کرد .
حالا یکی از چیز هایی که مرا بیشتر زجر روحی می دهد نا راضیان از وضع موجود هستند که تحت تأثیر تبلیغات کاذب آرزوی رفاه ندیده ی گذشته را می کنند ، می باشد . البته نارضایتی های امروز غیر از نارضایتی های آن زمان است . آن زمان اکثریت فقر مفرط داشتند وشکایتی از آن نداشتند ولی شکایت آنها بیشتر نادیده گرفتن مسائل و احکام اسلامی بود ولی امروز بر عکس آن زمان حالا عملاً به مسائل اخلاقی اسلامی اهمیت نمی دهند بلکه به احساس فقر( چرا دیگران بیشتر دارند و من ندارم ، چرا آنها بیشتر می خورند و من نخورم و ... ) اهمیت می دهند ، می باشد و این امری طبیعی در جامعه شناسی اصلی در بوجود آوردن انقلابات می باشد ، است ..
اینها موضوعات تکراری انشای ایام عید و بهار بود . حتی یکی از موضوعات انشاء در امتحانات نهایی نظام قدیم آموزشی و با کمی تغییر یکی از موضوعات تشریحی پایانی مقطع ابتدایی نظام جدید آموزشی است . ولی کسی برای مانگفت که عید و بهار به چه روزی گویند ؟ چه ویژگیهایی عید و بهار دارد که دیگر روز ها ندارند . بعبارتی وجه تمایز عید و بهار از سایر روز ها در چیست ؟
نوروز سر آغاز بهار و فصل شادی و دلنوازی است . وزش باد شمال برف ها را آب کرده و آمدن عید و بهار را نوید می دهد . زمین و درخت ها سر سبز شده و مرغان آواز خوان بر شاخه سار گلها و درختان شروع به نغمه سرایی می کنند . کساورزان کار خود را از سر می گسرند و جوانان با آغوش طبیعت رفته و از زیباییهای آن لذت می برند . و ...
همه ی اینها بحث هایی است اکثراً مجازی برای گفت و شنود ها . می گویند و می شنوند . مخصوصاً کسانیکه استعداد کلامی و بیانی و قلمی خاصی دارند . بدون آنکه بافته هایشان در خودشان هم درونی شود . می گویند و می نویسند و اشتیاقی مجازی در تعدادی بوجود می آورند و چون حقیقی نیست دیری نمی پاید که غلیان شور و اشتیاق فروکش می کند و به حالت عادی یکنواخت قبلی بر می گردد . زمانی عید نوید بخش می شود و بهار شعف آفرین برای همه باشد نه برای من . لذتی که انسان از دیدن شادی اطرافیان و دیگران می برد مافوق لذتی است که خود به تنهایی می خواهد از آن موقعیت زمانی ببرد ، است . اگر انسان چون کریمان که از اطعام لذت برد ، بهتر است چون لئیمان باشد از طعام . با جمع باشد بهتر است از تنهایی چنانکه در احکام دینی ما حتی زندگی های مجردی نهی شده و حتی در مسائل عبادی آمده : « ثواب نماز جماعت بمراتب بیشتر از نماز فرادی است .نماز هایی است که آنها را نمی شود به فرادی خواند ، انسان علاوه بر پاسخگویی بر اعمال خود ، مسئولیت همگانی نیز دارد و ... .
تا زمانیکه خوی ناپسند « من » را از خود بیرون نرانی لذّت جمع را نخواهی چشید . حال اگر منتظر باشی که خوی نا پسند «من» خود از تو بیرون رود تا «ما» وارد شود اشتباه است و جمله ی دیو چو بیرون رود فرشته در آید از آن تلقینیات است . در فتح مکه تا زمانی که مسلمانان با آمادگی جسمی و روحی و نظامی وارد مکه نشده بودند ، بساط بت پرستی حتی از داخل کعبه نیز بر چیده نمی شد . و ... دیو نیامده که بیرون رود . بلکه آمده که بماند و این تویی که باید موقعیت را برایش چنان تنگ کنی که جایی برای ماندنش نباشد چنانکه خداوند در قرآن کریم می فرماید : « جاالحق و ذهق الباطل انّ الباطل کان ذهوقا »[2] یعنی وقتی حق بیاید و مسکن گزیده و خود را مستحکم تر از باطل کند آن موقع است که ریشه های باطل نسبت به حق سست شده و رفتنی می شود . پس بنابریم باید « ما » شد تا « من» را از تن بیرون کرد . بعبارتی من و ما در یک جا جمع نمی شوند .
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
البته جمع بدین معنی نیست که هر جمعی را تشکیل داد و یا در هر جمعی شرکت کرد .چه خداوند می فرماید : « تعاوند علی البر و التقوی و لا تعاونو علی الاثم والعدوان » در نیکی ها و تقوی با هم همکاری کنید نه در معصیت و تعدّی ... اینجاست که انسان لذت شادی عید و بهار را می چشد .
سعدی گوید :
به چکار آیدت ز گل طبقی از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد
اگر می خواهی همیشه از بهار و گل بهره گیری ، طبیعت را ول کن که به گل و بهار آن اعتمادی نیست . برای یک ماه گل و بهار فروردین ، یازده ماه خزان و دی دارد . و این بهار وجودت است که اگر درست بکار گیری همیشه بهار است بقول آن راننده ای که در اتوبوس خود نوشته بود :
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سفید هر جوانی که بدل عشق ندارد پیر است
پس بهار دل به سن و سال ظاهری نیست بلکه به معنویات درون است . عید و بهار زمانی است که در آن روز انسان معصیت الهی نکند . شاید گویند که نمی شود ولی در راه معشوق سعی که می شود . گویند : وقتی نمرود حضرت ابراهیم را در آتش افکند پرنده ای با منقار خود آب برای خاموش کرده آتش می آورد . گفتند که با این آبِ تو ، نه تنها آتش خاموش نمی شود بلکه خود را به کشتن می دهی . گفت : من نیز آن را می دانم و میدانم که هیچ موجود زنده ای نیست که طعم مرگ را نچشد [3]. حال اگر در این راه جان خود را از دست بدهم در پیشگاه خالق خود رو سفیدم که در راه نجات خلیلش جان باختهام . حال کسی معصوم نیست که بگوید معصیت نمی کنم و لی حداقل این کار را می تواند انجام دهد که سعی در انجام ندادن معصیت داشتم . اگر آنقدر ضعیف هستی که نمی توانی آن کار را نیز بکنی لا اقل این کار را می توانی بکنی که :
شکر آن را که دگر بار رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
اگر طبیعت و بهار مجازی را درک کنی شکری بجای آور با تفکر و تعقل در نظام طبیعت و آنهایی که بهار قبل بودند و گردش دوران تغییراتی در آنها بوجود آورده پستی ها را بلند و بلندی ها را پست ، بود ها را نابود و نا بود ها را بود کرده و ... خود را مصون از این تغییرات ندان چه برای چرخ روزگار فرق نمی کند که شخص در چه پست و مقامی است : شاه است یا گدا ، پیامبر است یا بت پرست ، مرد است یا زن و ... او هر کس را در دنیا به جزای نسبی نیّات و اعمالش می رساند . پس سعی کن با افشاندن بذر نیکی در حد توان امیدی هر چند ناچیز بر رشد و ثمره ی آنها داشته باشی . آیت الله بهجت می فرمودند : « شاید روزی به یک نخود ( پاداش کوچکترین نیکی که بتوان آن را کرد ) هم احتیاج داشته باشیم » .