همراه با حافظ (4)
غزل 487
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
شرح :
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
( ای بیخبر از اسرار غیب کوشش کن تا از آنها خبر دار شوی تا زمانی که راه را نرفته ای چگونه می توانی راهنما شوی . )
ای کسی که از اسرار غیب اهل سلوک بی خبری اگر خواستار اطلاع از آن هستی باید در راه سیر و سلوک قدم نهی و تازه ، سالک خوبی باشی تا به مرحله ای برسی که در وادی کمال معرفت وارد شده و خود قطب مراد شوی . بعبارتی اهل معرفت شده معجزه ای نیست که شب بخوابی و روز اهل معرفت شوی و یا مثل بعضی از دانشگاهها نیست در خط تولیدش قرار گیری ، شهریه بریزی و ثبت نام کنی سر موعد مدرک بگیری و دو باره ثبت نام کنی و استاد همان دانشگاه شوی حال با سواد و معلومات هم کاری نیست . برای کسب استادی در معرفت باید شاگردی اهل کمال کنی آن هم عملی نه اسمی باید ریاضت ها و محرومیت های مادی بکشی تا بتوانی روزی خود استاد شوی . آقای سید علی قاضی می گفت : حدود چهل سال خود را ملزم به انجام فرایض و اعمال واجب و مستحبه کرده و ریاضت های نفسانی کشیده بوده و از محضر هر استادی که می شناختم استفاده کرده بودم ولی در این مدت هیچ فتح بابی برایم گشوده نشده بود . حتی 26 سال ريگ در دهان گذاشته بوده كه ياد آور باشد كه حرف بيهوده بر زبان نياورد .
شرح ریاضت های آیت الله شیخ عباس قوچانی در راه کسب معرفت در سیاحت شرق آن آمده است .
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
( ای پسر هوشیار باش و بکوش تا در مکتب حقایق جهان از معلم عشق چنان بیاموزی که روزی بتوانی چون پدر مجرب شوی . )
حقایق جهان در وادی معرفت غیر از جهان تخیلی و نظری و مجازی موجود در عالم مادی است . وقتی وارد مکتب خانه ی حقایق جهان که ما فوق جهان مادیات است وارد شدی در کسب معرفت و کمال از استادان چنان همت و کوشش بخرج بده و بهره گیر که روزی بتوانی مانند آنها خود استاد و مراد شوی .
از آیت الله بهجت است که : کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات . آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود ، اگر معلوم نشد پس بدانیم که به دانسته ها درست عمل نکردیم . البته شاید به ظاهر به دانسته ها عمل کرده ایم ولی در عمل درست حق عمل را بجا نیاورده ایم : آقای آملی از روحانیونی بود که از محضر آقای قاضی استفاده می کرده و در حد مرجعیت رسیده بود خود می گوید : یکی از دستورات آقای قاضی به شاگردانشان این بوده که سور مسبّحات را قبل از خواب بخوانند . زمستان بود و ایشان زیر کرسی می نشستند و طبعاً پاهایشان را هم دراز می کردند. بعد شک و تردید افتادند که الان پای من دراز است حتک حرمت قرآن است و یا چون لحاف کشیده شده اشکال ندارد. ، می گفت : یک روز که خدمت ایشان شرفیاب شدم، ابتدا به ساکن فرمودند: تلاوت قرآن با آن نحوه دراز کردن پا، از مثل حضرت عالی، مناسب نیست . پس بنابرین اگر نتوانستیم در طریقت به مقامی برسیم یقین بدانیم که به دانسته ها درست عمل نکرده ایم .
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
( مثل مردان طریقت از مس وجود دست بشوی تا به کیمای عشق دست بیابی و زر شوی . )
در زمان قدیم علم شیمی شناخته شده و مستقل نبود . کسانیکه کم و بیش با علم شیمی آشنا بودند عقیده بر آن داشتند که روزی بتوانند چیزی اختراع بکنند که آهن و یا مس را به طلا تبدیل کنند و به آنها کیمیا گر می گفتند معمولاً در معادن مس در صدی از طلا نیز وجود دارد .. در آن روزگار صنعت و تکنولوژی مثل مثل امروز پیشرفته نبود لذا نمی توانستند طلا و مس را از هم جدا کنند بعضی از کمیا گران با تلاش و کوشش زیاد می توانستند طلا را از مس جدا کنند و گاهی نیز روکشی و لعابی از طلا بر روی مس می کشیدند که طلا می نمود بعضی نیز بر این باور بودند که مادی ای کشف کنند که طلا را به مس تبدیل کند و خود من نیز یکی از آنها در دیده بودم که عمری را در آن راه صرف کرده و به سن پیری رسیده بود ولی از تلاش دست بر نداشته و چیزی هم بدست نیاورده بود . هرچه بود این کیمیا گران تلاش طاقت فرسایی داشتند . در داستان زندگی رازی آمده که در راه کیمیا گری عمری بسر برد تا به درد چشم دچار شد پس به دکتری مراجعه کرد و او برای درمان چشم های رازی پول زیادی گرفت و پس به رازی گفت : کیمیا این است نه آنکه تو در طلب آنی . حالا حافظ هم می گوید : کیمیای حقیقی کیمیای عشق خداوندی است که مس وجود را به طلا ی ناب تبدیل می کند بشرطی که نا خالصی های وجودت را از خود بزدایی تا مانند اهل طریقت و کمال و معرفت و عرفا زر ناب شوی . و آن میسر نمی شود جز جز با مجاهدت و گذشتن از من ها و ماده و مادیات و در یک کلمه نفس امّاره که رسول اکرم (ص) از آن بنام جهاد اکبر نام برده اند .
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
( خواب و خوراک تو را از مقام و منزلت ات دور کرده است . وقتی به مقام حقیقی خود دست می یابی که بی خواب و خور شوی .)
مقام و مرتبه ی انسان بالاتر از آن است که در تصوّر انسان آید . همین بس که وقتی خدا وند در قرآن می فرماید : بخاطر بياور« هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان گفت «من در روي زمين ، جانشيني (نماينده اي) قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند : «پروردگارا ! ، آيا كسي را در آن قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند؟! ما تسبيح و حمد تو را بجا مي آوريم ، و تو را تقديس ميكنيم.» پروردگار فرمود : «من حقايقي راميدانم كه شما نميدانيد . [1]
نماینده خدا ، خدایی می شود ولی حالا چرا در درک پیش پا افتاده ترین مسئله که در یافت روزی است و خدا وعده ی رساندن آن را نیز داده عاجز و در مانده است . همانا بریدن از مبدأ است و همین بریدن از مبدأ است که او را در گیر مسائل خواب و خور کرده و از مقام و منزلت اصلی باز داشته است . البته خواب و خوراک اصطلاحی است در بین عامه بدلیل اینکه دو عنصر مشترک از نیاز های اولیه ی تمام نوع بشر اعم از نژاد و ملّیّت ، فقیر و غنی ، سیاه و سفید و ... می باشد . و گرنه در اقلیتی باخوی غیر انسانی مسائلی چون رفاه ، تنوع ، برتری ، سلطه طلبی و .... وجود دارد .
حافظ با اشاره به این امر می گوید که فکر خواب و خوراک تو را از جایگاه مقام و مرتبه ی اصلی خود که همانه خلیفه الهی است دور کرده اگر بخواهی به همان مقام و منزلت خود بر گردی باید فکر خواب و خوراک را از سر خود دور کنی یعنی از خود ها بگذری و به او بپیوندی .
البته این بدان معنی نیست که از کار و زندگی دنیایی دست بکشیم . شیخ عباس قوچانی گوید : زمانی در عنفوان جوانی خود سرانه ریاضت پیش گرفته و افراط در آن داشتم وقتی استادم از موضوع اطلاع پیدا کرد مرا از ریاضت و تند روی در آن منع کرد گفت : رسیدن به کمال به عنایت نیاز دارد نه ریاضت . این طور نیست که انسان از کار و زندگی دست کشده و دنبال حق باشد نه اینطور نیست . در زمان رسول اکرم (ص) به کسانی که زهد اختیار کرده و در مسجد به عبادت می پرداختند گفت : به خانواده ی تان چه کسی رسیدگی کرده و خرجی خانه و خانواده ی شما را چه کسی پرداخت می کند و ... . من که پیامبر شما هستم در عین حال هم به عبادت می پردازم هم کار می کنم هم با همسران معاشرت می کنم و به امور اجتماعی می پردازم . عرفایی زیادی داشتیم که در بین مردم و به مشاغل مختلف اشتغال داشتند و این اشتغالشان آنها را از وصال دوست باز نداشته بود . مانند رجبعلي خياط كه در تهران يك خياط بود . شيخ حسنعلي اصفهاني در روستاي نخودك مشهد با گياهان داروئي به طبابت مي پرداخت و در ضمن به حل مشكلات غير پزشكي مراجعان نيز همّت مي گماشت . جهانگیر خان قشقایی ابتدا نوازنده ی ایل خودش بود . مرحوم حسن کرباسی در یزد مغازه دار بود ملا قلی جولا بافنده بود . سید هاشم حداد نعلبند بود . امام خمینی رهبر بود . محمد صادق تخته فولادی ابتدا رنگرز و در جواني سنگ تمام بوده است . كل احمد آقا كفاش بوده .
عارف فرزانه آیت الله سید مرتضی طالقانی که عمری را در سیر و سلوک سپری کرده و به مقامات عالی رسیده بود نوشته اند در اواخر عمر تأسف می خورد که چرا ازدواج نکرده است .
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
( اگر نور عشق خدایی به جانت بتابد بخدا قسم که از آفتاب نورانی تر می شوی . )
این بیت درز ادامه ی بیت قبلی و اشاره به حدیثی است «که قلب مومن جایگاه انوار الهی است » می باشد البته نور الهی قابل رویت برای عموم با چشم سر میسر نیست بلکه چشم دل می خواهد .
پر نور ترین و زیبا ترین نوری وجود دارد و که انسان متصور آن است نور خورشید است که اگر انسان به آن نگاه کند فقط چشم مادی آدم را کور می کند ولی نگاه کردن به نور الهی اگر انسان ظرفیت آن را نداشته باشد انسان را بیهوش می کند چنانکه حضرت موسی (ع) در طور سینا بی هوش شد و یا گویند : در مشهد شخصي بود اهل رياضت بنام سید هندی ، دوستي داشت بنام سيد صحاف كه از او خواسته بود ذكري برايش بياموزد . سيد هندي از او خواسته بود كه لباس و خوراك حلال تهيه كند . او طبق دستور پارچه ها و خوردني هاي زياد نزد استاد برده بود و استاد از بين آنها فقط يك كرباس ( پارچه ي ارزان قيمت ) و مقداري از حبوبات را حلال تشخيص داده و از او خواسته بود كه از كرباس لباسي تهيه كرده و از حبوبات غذايي تهيه كند . پس روزه گرفته و هر شب چهار ده هزار مرتبه صلوات بفرستد . سيد صحاف طبق دستور عمل مي كند . تا اينكه در شب جمعه ي دوم نا گهان مي بيند كه سقف اتاق برداشته شد و ديگر مانعي نيست و او آسمان و ستاره ها را مي بيند . بعد افراد نوراني را مي بيند كه آمدند . و او از ديدن آنها بيهوش مي شود . تا موقع نماز صبح بيهوش بوده وقتي صبح خدمت حسنعلي اصفهاني جريان را مي گويد : استاد مي گويد : شما با دستوري كه گرفته و انجام داده بودي ظرفيت ديدن نور را نداشتي وگرنه وقتي حجاب مادي سقف برداشته شد تا ملكوت آسمان را نيز مي ديدي .[2]
حیاتی ترین ، پرنور ترین و زیبا ترین نور ها در جهان نور خورشید است و حیاط موجودات زنده به آن نور بسته است . از نظر معنوی نیز بقاء قوم ها به وجود این افراد بستگی دارد و تا زمانیکه در بین قوم ها باشند خدا آنها را عذاب نمی کند و زمانی که این افراد از میان قوم ها بروند آنها مورد عذاب الهی قرار می گیرند .
حافظ اینجا می گوید: اگر در مسیر عشق حقیقی قرار گیری در آن صورت است که نور خدا در قلبت تابیده می شود و اگر نور الهی در تنت تابیده شود مورد توجه خداوند قرار گیری آن موقع است که مقام و منزلت اصلی خود را پیدا می کنی و نور معنویت که زیباترین نورها حتی خورشید است اجزاء بدنت را فرا می گیرد .
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
( یک دم در دریای عشق خدایی غرق شو و فکر نکن که آب هفت دریا بتواند یک موی تو را تر نماید . )
اگر لحظه ای محو جمال خداوندی شدی و خود را در آن دریای بیکران غرق نمودی در آن لحظه که تمام آلودگی های دنیا جمع شوند نمی توانند حتی ذره ای آلودگی بر شما برسانند .
ابراهیم را خلیل الله نکرد مگر عشق او بخدا . حضرت ابراهیم گله دار بود و ثروت زیادی داشت . هم او تنها مسلمان واقعی زمان خودش بود . روز های جمعه شیر گوسفندانش را به فقرا می داد . بر او ایراد گرفتند که با آن همه ثروت که خدا به او داده مسلمان بودن هنر نیست و امری طبیعی است . پس خدا برای اینکه ثابت کند حضرت ابراهیم دوست واقعی اوست ، جبرئیل را فرستاد تا در بالای تپه ای ذکر اسماء الهی : « سُبُّوحٌ قُدُوسٌ رَبُّ المَلائِکَهِ وَالرُّوحِ » سر داد . حضرت ابراهیم وقتی این کلمات را شنید نزد او رفت و گفت : دلم با این کلمات که گفتی مدهوش شد . اگر یک بار دیگر آن کلمات زیبا را بخوانی نصف گوسفندانم را بتو می دهم . پس جبرئیل در مقابل نصف گوسفندان حضرت ابراهیم آن کلمات را تکرار کرد . حضرت ابراهیم (ع) با شنیدن آن بیهوش شد و چون به هوش آمد در مقابل تکرار آن نصف دیگر گوسفندان را به او داد . دو باره بیهوش شد . چون به هوش آمد چون از مال دنیا دیگر چیزی نداشت در مقابل تکرار آن پیشنهاد بندگی را به او داد . اینجا بود که رمل جمره کرده و شیطان در او کارگر نشد حتی وقتی خدا خواست که اسماعیل را قربانی کند با جان و دل پذیرفت . این موقع بود که جبرئیل خطاب به او گفت تو واقعاً خلیل الله هستی که در قلبت جز عشق خدا چیز دیگری نیست .[3]
از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
( اگر در راه خدا چنان بی قرار شوی که دست از پا نشناسی آن وقت است که سر تا پایت نور خدا می شود . )
در ادامه ی دو بیت گذشته آمده حافظ زمان دستیابی به انوار الهی می گوید : زمانی انوار الهی شامل حالت می شود در راه عشق خدا سر از پا نشناسی یعنی در راه خدا محو شوی و حتی فکر احساس خود را نیز نکنی . در آن صورت خواهد بود که سر تا پای وجودت نور خدا می شود . از این افراد می توان سشید هاشم حداد را نان برد . او در محو شدن در لقاء الهی خود گوید : بعضی وقتها چنان سبک و بی اثر می شوم؛ همانند پر کاهی که روی هوا می چرخند و گاهی چنان از خودم بیرون می آیم که گویی همچون ماری هستم که پوست عوض کرده، من چیزی دیگرم و بدن و اعمالش چیزی دیگر، همچون پوست مار که اگر کسی نداند پندارد خود مار است.
در هر لحظه علومی بسیار عمیق و بسیط و کلی بر من می گذرد و چون لحظه ای بعد بخواهم به آن توجه کنم می یابم که فرسنگها از من دور شده است.
دختر داشتم که از دنیا رفت. در آن زمان بنده حالی داشتم که مرگ و حیات را تشخیص نمی دادم و برایم مساوی بود.
چون جنازه را به همراه پدر زنم برای غسل و کفن و دفن بردیم، من گریه نمی کردم؛ ولی او خیلی گریان بود و می گفت: این پدر عجب سنگ دل و بی رحم است ( او حالت مرا درک نمی کرد که مرگ و حیات دنیوی برایم یکی است .) و به همین علت مدتی با بنده قهر بود.
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
( اگر در همه حال رضایت خدا در نظرت باشد آن وقت شکی نداشته باش که خودت هم صاحب نظر می شوی . )
می نویسند سید علی قاضی که در اواخر عمر خود در نجف به پا درد مبتلا شده و نمی توانست آن را جمع کند . در ایوان خانه نشسته و پایش را هم دراز کرده و محو جمال ملکوتی بود . در گیری مسلحانه ی بین قبیله ای رخ می دهد تا جائیکه در پشت بام ها سنگر می گیرند . یکی پشت بام خانه ی ایشان تیر می خورده و خونش از ناودان به حیاط خانه می ریزد و دیگری در حیاط خانه کشته می شود ولی او آن چنان عاشق و محو جمال ملکوتی بوده که ، همین طور که نگاه می کرده آنها را نمی دیده تا عکس العملی نشان دهد . اگر به مرحله ای رسیدی که عملاً همیشه و در همه حال خداوند را ناظر بر اعمال خود دیدی بقول بابا طاهر : به هر جا بنگری کوه و در و دشت و دریا خدا را ببینی یقین بدان که نظر خدا در تو است و تو نیز صاحب نظر هستی .
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
( وقتی بنیاد هستی تو زیر و زبر شود دیگر هیچ تصور مکن که زیر و زبر شوی . )
این بیت مکمل ابیات بالاست که : چون موضوعات پست و کوچکی چون خورد و خوراک نتواند تو را بخود مشغول کند می توانی جایگاه اصلی خود را بدست آوری و مورد توجه خدا قرار گیری در نتیجه انوار خداوندی بر تو تابیده و چنان تحولی در تو بوجود می آورد که تو را صاحب نظر می کند . و چنان مرحله ای می رسی که بقول عامیانه نه تنها باد ها بلکه طوفانهای سهمگین نیز نمی تواند در تو اثر بکند و تو را بیندازد .
گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک درگه اهل هنر شوی
( حافظ اگر آرزوی وصال در سر توست باید خاک درگاه مردمی شوی که اهل فضل و هنر هستند . )
اینجا حافظ برای خودش می گوید که اگر تو نیز هوای وصال دوست در سرت است باید در خدمت اهل معرفت بطور خاضعانه شاگردی کنی .
[1] - سوره ی بقره آیه ی 30: وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
[2] - كرامات و حكايات عاشقان خدا به نقل از در ديار صالحان
[3] - پرده نشین ، محمد لک علی آبادی ص 105