زیبایی

ان الله جمیلً یحب الجمال

 خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد .

خداوند زمین و آسمانهارا به حق آفرید و شما آدمیان را به زیبا ترین صورت بر نگاشت . و بازگشت همه ی خلایق بسوی اوست .( سوره ی 64 تغابن آیه ی 3)

اگر آن ترک  شیرازی بدست آرد دل ما را

                             به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

                                       کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب

                            چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق نا تمام ما جمال یار مستغنی است

                         به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم

                            که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی واگر نفرین دعا گویم

                                   جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خارا

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست ر دارند

                                         جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

                  که کس نگشوده و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و دُر سفتی بیاو خوش بخوان حافظ

                                 که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

بیایید کمی به زیباییها بیندیشیم . چرا به نیمه ی پر لیوان نگاه نکنیم هر چند ، چند قطره ای باشد در ته لیوان . هرچه هست ، هست و موجودیت خود را نشان می دهد در مقابل هیچ و نیست . یادم آمد : روزی در مقدمه ی کتابی داستان خرگوش و کرم شب تاب را می خواندم که آمده بود : روزی در شب تاریک جنگلی کرم شب تابی خود نمایی می کرد . خرگوشی  نوری را از دور دید و سراغش آمد . او را کرمی ضعیف یافت . پس گفت : تو با این ضعف چه می گویی ؟ گفت : من با این ضعفی در این شب تاریک می گویم که هستم و آمدن موجودی چون تو به کنارم نیز دلیل و گواهم است . ولی تو چی ؟

گفت : چرا بار را سبک نمی کنی تا جمع سبک باران بپیوندی . چرا به چند قدمی نگاه می کنی که تاریک است  . چرا به آسمان نیلی گون پر ستاره که انسان زمینی در گرداب من ها افتاده را با چشمک زدنشان به میهمانی شکوفه افشان خود دعوت می کنند نمی نگری ؟ چرا دنبال ستاره ی خود نمی گردی ؟ آیا ستاره ات در مهمانی  پر ازدحام شیری است که کس کس را نمی شناسد تا تو او را بشناسی و یا در مهمانی خضر گونه ی خصوصی است و یا آن ستاره ی پر نوری دور دست است که از نورش سایر ستارگان خجل از خود نمایی هستند ، که با چشمک زدنش تو را به رویا های صمدی اش دعوت می کند پاسخ مثبت دهی ؟ آخر تا کی منتظرش میگذاری . ... ماه چهاردهم  با آن مهتاب نقره ای اش که بر کلبه ای در کنار تک درختی و یا ساحل دریایی ، آرامشی روح افزا بوجود می آورد . و تصویر ماه بر آب آرام و ساکن حوض چه زیبا و دل انگیز است و شاید هم سببی باشد برای عروج و شرکت در  میهمانی چنانکه :گویند در نجف قاسم نامی بود که در جیب بری زبانزد خاص و عام بود . اگر از یک طرف خیابان می گذشت عابرین طرف دیگر خود را جمع و جور می کردند که مبادا از آن فاصله جیبشان را بزند . کارش روز ها جیب بری بوده و خوشگذرانی با دوستان .  او یک  روز بنا با سفارش موکد آقای سید علی قاضی و قولی که برای او داده بود به نماز شب بلند می شود . وقتی  برای گرفتن وضو به کنار حوض حیاط می رود . آب حوض آرام بوده و تصویر ماه که شب چهاردهم بود بر آب افتاده بود . تماشای آن منظره چنان قاسم را منقلب می کند که از همان لحظه از کارهایش متنفر شده و توبه می کند و سر انجام کار به جایی می رسد که بنام یکی از اولیاء خدا در بین مردم معرفی می شود و اگر کسی بیمار و مریضی داشت به قصد شفا از آبی که قاسم خورده بود می نوشد تا خوب شده و شفا یابد .[1]

گفت : شهر است و دود ماشین ها و کارخانه ها و دیگر از ستاره ها خبری نیست . گفت دیگر چه بهتر . به آسمان نگاه مکن به اطراف خود نگاه کن شاید در آن خیری برای تو باشد و یا وسیله ی خیری شوی چنانکه بایزید بسطامی کرد : گويند شبي عارف نامی بايزيد بسطامي كه به قبرستان رفته بود به خانه برمي گشت . در راه شخصي مست كه ني لبك مي زد او را به باد فحش و ناسزا گرفت و ني لبك خود را به سر بايزيد زد طوري كه ني لبك شخص مست شكست و از سر بايزيد نيز خون جاري شد . بايزيد چيزي نگفت و ساكت به خانه آمد و خون از سر و صورت خود پاك كرد . فردا صبح خادمش را با ظرفي پر از شيريني با چند درهم پول نزد مرد مست ديشبي فرستاد و چنين پيغام داد : « شب گذشته سرم باعث شكستن ني لبك شما شد . خواهش مي كنم با پولي كه براي شما فرستادم ني لبك تازه اي بخريد و نيز احساس كردم كه ديشب از دهان شما كلمات خوش آيندي بيرون نمي آمد . خواهش مي كنم تلخي زبان خود را با شيريني از بين ببريد .

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

                           که در طریقت ما کافریست رنجیدن

آن مرد از كرده ي خود پشيمان شد و براي عذر خواهي نزد بايزيد آمد و تا آخر عمر از خوردن مشروب خود داری كرد .

گفت : روز است مسابقه برای کسب روزی . گفت : شکر داشته ات را بخور و غم مخور چه آنکس که دندان دهد نان دهد . گفت دیگر پیر شده و دندانی برای ما باقی نمانده .گفت :

طبیبی است در لاله زار      

                   به پیر نود ساله دندان دهد

بگفت :

سلامی رسان و بگویش به او   

                          هر آنکس که دندان دهد نان دهد

طبیبی که دندان دهد و نان ندهد طبیب نیست بلکه رهزن است .  پس ای عزیز دنبال طبیب واقعی بگرد : سید عباس حسینی کاشانی نقل می کرد : روزی یکی از دوستان که از نظر امرار معاش دچار سختی بود ، پیش سید علی قاضی آمد و پس از ذکر حمد و ثنا ی خدا در مقابل نعمتهایی که به او عطا فرموده اظهار مشکل مالی در امرار معاش کرده و از او راهنمایی خواست . آقای قاضی که ساکت و با دقت به گفته های او گوش می داد در آخر دست در جیب خود کرده و مقداری پول خرد در دستش گذاشت و گفت : بدون اینکه به مقدار آن نگاه کنی در جیبت گذار و هر موقع که نیاز به پول داشتی دست در جیب برده و بده . او نقل می کرد مدتهای مدید از آن پول استفاده کردم تا اینکه روزی وسوسه شدم که چقدر است که تمام نمی شود ، دیدم پول خردی ناچیز مانده است . تا آنها را خرج کردم تمام شد . باز به فلاکت افتادم . بناچار باز مثل نوبت اول پیش آقای قاضی رفتم و اظهار فقر کردم . گفت : مگر پول ها را شمردی ؟ بار دیگر مقداری پول خرد به من داد و گفت : دیگر مشمار ! آقای کاشانی می گفت : آن دوستمان تا آخر عمر از آن پول ها استفاده کرد .[2]

شکر نعمت نعمتت افزون کند        

                      کفر نعمت از کفت بیرون کند

رسول اکرم (ص) می فرماید : نمی توان همه را به مال راضی کرد ولی به حسن خلق می توان  ! وروی همین است که خداوند رسول اکرم را به اسوه حسنه معرفی می کند و رسول اکرم نیز می گوید : « إنَّما بِثثتُ الِأُ تَمَّ مَکارِم اَلاخلاقِ »[3] من برای امت خود برای مکارم اخلاق مبعوث شدم .

سلامتی بزرگترین سرمایه ی آدمی است . یاد دارم در زمان جنگ تحمیلی که لوازم منزل کم بود حواله ای و در توزیع آنها خانواده های شهدا و مجروحین جنگ را مقدم می داشتند . این حق تقدم هم موجبات نارضایتی تعدادی مخصوصاً آنهایی که به انقلاب دید مثبتی نداشتند و دو آتشه هم بودند ، فراهم می آورد .  مسئول توزیعی بود که زود عصبی می شد و در پاسخ معترضین می گفت : من حاضرم یک بند انگشتتان را قطع کنم آنگاه هر چی از لوازم خانگی خواستید حواله اش را برایتان بدهم و حتی پولش را هم خودم پرداخت می کنم .  و چون این آقا سابقه ی احتمال بروز رفتار غیر عادی هم در حالت عصبانیت داشت  . در آن مدتی که من در اوقات نوشتن حواله حضور داشتم داد و فریاد زیاد شنیدم ولی حتی دو آتشه های آش داغتر از کاسه هم ندیدم که  کسی حاضر شود یک بند انگشت خود را به خاطر وسایل خانگی که در آن موقعیت زمانی خیلی با ارزش برای چنان افرادی بود ، بدهد .

 یا دختر خانمی  که کور مادر زاد بود آرزو داشت  یک لحظه ، فقط یک لحظه بینا شود تا رنگ صورت و دست های مهربان مادر را که در همه پیش آمد ها  مواظب  او بود ، ببیند . رنگ گل های گلدان و باغچه را که از آنها تعریف زیاد می شنید ولی آنچه برای او  حاصل می شد خار های بود که موقع رفت و آمد بر دست و پایش فرو می رفت ، بود . رنگ غدایی را که می خورد ، هوایی را که با آن تنفس می کرد  ، آسمانی را که تعریف از ستارگانش می کردند وتلویزیونی که خبر از دور دور ها می داد و  ... ببیند . تنها آرزوی او دیدن جهان پیرامونش در یک لحظه بود .  

دختر یکی از بستگان نزدیکمان مشکل بینایی مادر زادی داشته و کسی متوجه آن نبود . او همه چیز را تار می دیده . دبیرستان هم می رفت . روزی به تصادف عینک یکی از مهمانها را که به خانه ی شان آمده بود به چشم می زند متوجه می شود که دنیا را نوع دیگری می بیند . فریاد می زند که من دیدم من دیدم . می پرسند : چه را دیدی ؟ می گوید همه چیز را بخوبی می بینم . آن روز متوجه می شوند که او مشکل بینایی داشته است پس به چشم پزشک برده و عینکی برایش می گیرند . من از او پرسیدم قبلاً مگر چطور می دیدی ؟ گفت همه چیز را تار می دیدم و بسختی تشخیص می دادم . گفتم : پس چرا نمی گفتی ؟ گفت : چون من از اول کودکی چنین می دیدم فکر می کردم که همه چنین می بینند . بیایید عینک بد بینی را از چشم هایمان کنار بزنیم و دنیای زیبا را همانگونه که هست زیبا بینیم .

حالا که چنان بدنی سالم داریم آیا بهتر  نیست که قدر آنرا دانسته و از آنها در نیکی ها و درک  زیبائیها بهره گیریم . قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید . حضرت رسول اکرم (ص)  می فرماید : « نِعمَتانِ مَجهُولَتانِ : الأِمنُ و العافِیَهُ »[4] دو نعمت است تا از دست انسان گرفته نشود قدر آن را نمی داند : یکی امنیت است و دیگری سلامتی. و در جای دیگری می فرماید : دو نعمت بزرگ هستند که در بین مردم مورد ناسپاسی قرار می گیرند امنیت و سلامتی هستند .

یک روز صبح زود با صدای استارت ماشینی از خواب بیدار شدم . راننده مرتب استارت می زد  و با آنکه ماشین سوخت داشته و شمع هم جرقه می زد ولی ماشین روشن نمی شد . ناخود آگاه بیاد زندگی خود افتادم : استعداد بود و نیروی جسمی بود ولی حرکت و پیشرفتی در کار نبود . در این فکر بودم که اشکال کار از کجاست ؟ که شنیدم راننده می گوید : هوا بر داشته ، باید هلش داد . جواب را یافتم : زمانی که هوا ها وجود آدمی را فرا می گیرند دیگر جرقه ها کارگر نمی شوند باید هل داد و ضربه ای زد تا هواها خارج شوند . هوا های خود بزرگ بینی و خود پرستی را از خود خارج کن . درک زیبایی خریدنی نیست که از بقال سر کوچه بخریم و یا سفارش ساخت آن را به چین داده باشیم . برای درک زیبایی باید  همت به خرج داد و عینک کم بینی را از چشم خود کنر و دور انداخت . آنگاه خواهیم دید که جهان زیباست .

گویند حضرت ابراهیم (ع) برای متنبه کردن مردمان زمان خود از شرک ، چون شب شد و ستارگان در آمدند گفت : خدای من ستارگانند که در آسمان بیکران چه زیبا درخشیده و چشمک می زنند . چون قرص ماه درآمد و مهتاب همه جا راروشن کرد گفت : نور ستارگان چیزی نیست در مقابل نور یک ماه و زیبایی چشمک زدن جمیع ستارگان در دور دست ها به یک نور مهتاب آن هم در زمین نمی رسد پس من ماه را برای خدایی انتخاب می کنم . چون هوا روشن شد خورشید در آمد و ماه و ستارگان ناپدید گشتند ،گفت : ماه و ستارگان چه هستند در مقابل خورشید که تا او را دیدند جیم شده و فرار را بر قرار ترجیح دادند پس خورشید خدای من است و ....

این مثل بدان آمد که عاشق و معشوقی اگر به ناخن دراز و رنگی  کاکل و مش و سرمه و سرخاب و ریش بزی و پرفسوری و عوری لباس و مُد و راه رفتن و لهجه ی بیان غیر معمول عرف جامعه و ... باشد این که پایداری ندارد چه با تغییر رنگ و شکل و مُد جدید ، زیبایی دیروزی رنگ باخته و دل خواستار تنوعی دیگر خواهد شد . بقول استاد روانشناسی که داشتیم غیر مستقیم به چند نفر از بازاری های یک بار مصرف می گفت : به این ارزش ها عشق و عاشقی می شود ولی نمی شود . ما که دهاتی و دیر فهم بودیم منظور استاد را نمی فهمیدیم . حالا  با گذشت بیش از ده سال می فهمیم که به آن ارزشها عشق و عاشقی می شود آنهم برای لحظه ای ، ساعتی ، چند روزی وحداکثر چند ماه برای لذات زود گذر و نمی شود یعنی این عشق و عاشقی پایدار نمی شود .   شاید هم ریشه ی اصلی آمار بالای اختلافات خانوادگی  طلاق های نا بهنگام همین ارزش ها باشد .

اگر یکی هم واقعاً آنها را ارزش بدند لازم به یاد آوری  حکایتی از تاریخ شویم : در تاریخ آمده : زمانیکه ابوبکر به خلافت رسید نامه ای به پدرش قحافه که در آن زمان چشم هایش هم نابینا شده بود ، نوشت و در آن ضمن دادن خبر انتخاب شدن خود به خلافت  از او خواست که برای بیعت پیشش بیاید . پدرش از حامل نامه پرسید : چرا با وجود افراد لایق و شایسته ابویکر را به خلافت برگزیدند ؟ گفت : چون او مسن ترین صحابه رسول الله و اولین کسانی بود که ایمان آورده  بود به خاطر آن انتخاب کردند . پس پدرش نه تنها از این کار پسرش خشنود نشد و برای بیعت پیش ابوبکر نیامد بلکه طی نامه ای نوشت : اگر خلافت به سن و سال بود که من پدرت هستم و بر این مسند از تو لایق ترم و اگر به ایمان آوردن باشد علی که از کودکی در خانه ی شخص پیامبر بزرگ شده و و اولین کسی است که ایمان آورده باید باشد و اگر به  درایت و شایستگی باشد از تو شایسته تر بسیارند ، زنهار تو را از این پست بر حذر می دارم .

حال ای عزیز  ، در ملاء عام اگر زیبایی به ناخن دراز باشد  ناخن های سگ  از همه بلند تر است  و اگر برنگ ناخن باشد ناخن های کَفتار و لاشخور رنگین تر ، اگر به کاکل باشد که هُدهُد مقدمتر است چه نه تنها کاکل زیبا دارد آب را در زیر صدها متر زیر زمین هم می بیند . اگر به چشمان سیاه و برجسته از سایرین باشد که چشمان «گورکن »  از صد ها متر دور تر خود نمایی می کند . اگر به صدای خوش باشد که بلبل و قناری صدر نشین این جمعند . اگر به چند رشته موی بلند در پایین چانه (به اصطلاح بزی )  باشد  بز بر اینها مقدم است چه هرچه باشد او شیخ و اینها مریدند . اگر به هیکل و ... بزرگی باشد که الاغ مقدم است .   اگر به عوری بدن باشد که باز بز مقدمتر است چه ممکن است اینها روزی بخود آمده و بپوشانند ولی عوری در خلقت بز است و سر پوشی بر عورتینش نیست  اگر به تقلید کور کورانه در حرکات باشد در این کار  میمون و خرس و پیشگام هستند و اگر تقلید  به صدا و لحن گفتار باشد  که طوطی زبانزد کلیه ی ملل هستند . و ....

پس ای عزیز زیبایی ظاهری را ول کن و به زیبایی معنوی بچسب . چه به زیبایی ظاهری اعتمادی نیست که به یک بیماری جزئی که کسی را یارای  ادعای مصونیت از آن نیست فنا پذیر است و با رنگ و لعاب جدیدی رنگ می بازد  . زیبایی معنوی است که بقا  دارد و زوال ناپذیر و اگر هم بیمار عشق شود بر زیبایی جمالش می افزاید .

جان بیمار مرا نیست ز روی تو سوال

                      ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد .

بدنبال خضراء الدمن نباشید که گلی زیبا باشد روییده در مزبله و آشغالدانی . هرچه قدر هم زیبا باشد ریشه در آشغال دارد . بقول مثل معروف :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

                              گرچه با آدمی بزرگ شود

هم نشینی بیشتر  با اهل غفلت و بد بین اضافه کننده ی  قساوت و تاریکی قلب است . پس مجالست با ضعیف الایمان در غیر اضطرار و برای غیر هدایت آنها سبب می شود که نه تنها ملکات حسنه ی خود را از دست بدهیم بلکه اخلاق فاسده ی آنها را یاد بگیرد . حضرت علی (ع) در دستور العمل معروف خود به مالک اشتر می نویسد : ای مالک با افراد ترسو مشورت مکن ! زیرا این افراد ضعیف النفس هم خود می ترسند و هم رأی اصحاب مشورت را سست می کنند . حال افراد ضعیف الایمان که عینک بدبینی به چشم دارند  سعی می کنند که دیگران را نیز به آن را بکشامد چون صادق هدایت که نا امیدی را در نوشته هایش القا می کرده و سر انجام خود را نیز گرفتار این تفکرش گردید .

با بدان کم نشین که صحبت بد

                   گرچه پاکی ترا پلید کند .

آفتاب بدان بزرگی را

                           لکه ای ابر ناپدید کند .

البته زیبایی معنوی را هر چشمی نمی بیند چنانکه قریشیان را توان درک جمال خاتم انبیا نبود و عباسیان را توان دیدن یوسف آل محمد (ص) . زیبایی معنوی آن است که چون در روی او نگاه کنی تو را به یاد خدا اندازد . همان هایی هستند که رسول خدا (ص) در مورد آنها فرموده : نگاه کردن در روی آنها از عبادت است .

چه ما بخواهیم و چه نخواهیم زمان خواهد گذشت و عمر سپری خواهد شد .

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی

                           گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هم نشینی با آنها که زیبائی ها را می بینند  از توفیقات الهی هست .

پروین گوید :

گِل خوشبوی در حمام روزی

                                  رسید از دست محبوبی بدستم

  بدو گفتم که مشکی یا عبیری

                                که از بوی دلاویز تو مستم

  بگفتا من همان گل نا چیز بودم

                               ولیکن مدتی با گل نشستم

کمال هم نشین در من اثر کرد

                              ولیکن من همان خاکم که هستم



[1]  - پرده نشین ،  ص 153-154

[2]  -  اسوه ی عارفان ص 165

[3]  - بحار الانوار  16 / 216

[4]  - نهج الفصاحه  ، حامد رحمت کاشانی